تبليغاتX
عشق های پرپرشده

دل تنگی های بزرگ ..کاش بدانی چقدر برایت دلتنگم

ساده باشیم
پرده را برداریم:

            بگذاریم که احساس هوایی بخورد.بگذاریم بلوغ زیرهربوته که میخواهد بیتوته کند.

            بگذاریم غریزه پی بازی برود.

                                                کفش ها را بکندوبه دنبال فصول ازسرگلها بپرد.

          بگذاریم که تنهایی آوازبخواند.چیزبنویسد.به خیابان برود.

           ساده باشیم.

           ساده باشیم چه درباجه یک پست بانک چه در زیر درخت.

شاعر:سهراب سپهری

+ نوشته شده در جمعه 1388/09/20ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط حبیب ::

در زاهدان چه خبر است(2)
خوب دوباره میخوام درباره زاهدان بنویسم.

اول بزارید اون جریانه رو گذر رو تموم کنم:این جور که من تحقیق کردم این پروژه رو گذر شهر زاهدان که (که امیدوارم هرچه زودتراستاندار-فرماندار-وبقیه دست اندر کاران..تقاص این بی مسئولیتی شون رو پس بدن)بیشتر جهت زیباسازیه شهرساخته شده ویا احیانا واسه اینکه اگه یه مهمون از شهر دیگه ای بیاد خونه مون و هوس رفتن به جاهایه دیدنیه شهرمون رو بکنه(راستی مگه مام جای دیدنی داریم)ما با کمال پر رویی اونو بیاریم تو خیابونه دانشگاه مون وبا کمال افتخار اونو ببریم  و از رو گذر ردش کنیم.واگه دیدیم تعجب کردن باسرعته تمام بیاییم و دور بزنیمو برگردیم و یه دفعه دیگه ازروش بگذریم.حالا بگذریم.

جریان از این قراره که بودجه ی این کار رو مدتها پیش شرکت پیمانکار و سازنده این پروژه عظیم گرفته.وچند سالیه که داره باهاش کاسبی میکنه طفلک.آخه مسئولین استان مون دل رحم تشریف دارن.البته کی میدونه شاید اونا هم از این قضیه فیضی میبردن.ولی نه... نه مسئولین استان ما اینجوری نیستن.خلاصه پیمانکارحسابی کار کرده با اون پول و حالا اومده با سودش داره به تعهداتش عمل میکنه.

مطمئن باشید غیر از این نیست وگرنه قبل از ساختش دست به تبلیغاته گسترده ای میزدن و تبلیغ میکردن.اونم چه تبلیغاتی.خوب بازم امیدوارم مسئولینه بی.....ما وقتی از روی این رو گذر گذشتن احساسه غرور و خوشحالی کنند.راستی گفتم تبلیغ.یادم افتاد که  این رو گذر مثله پل عابر پیاده مون

میتونه یه منبع درآمدی هم واسه مسئولین استان باشه اونم اینکه از اطرافش واسه تبلیغات استفاده

بشه.خدا خیر شون بده همیشه به فکره شهروندا هستن.

+ نوشته شده در جمعه 1388/09/20ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط حبیب ::

یا علی
            عبادت بی ولایت حقه بازیست                 وضوی بی ولایت آب بازیست

               عید غدیر خم مبارک.

          یاعلی انت صراط المستقیم.

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/14ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط حبیب ::

زاهدان چه خبراست
از این به بعد تصمیم دارم هفته ای یه بارهم که شده یه مطلب سیاسی انتقادی بنویسم وقدرت انتقاد ذیری مسئولین استانم (س وب)رو محک بزنم.امیدوارم جنبه ی انتقاد ذیری شون بالا باشه(البته از محالاته).

واما مطلب اول:

یه مدتیه تو خیابونه دانشگاه زاهدان دارن یه رو گذر درست میکنن که دیگه در مراحل ایانی کار به سر میبره.منظور از رو گذر هموناییه که از یه خیابون تو رو میبره تو یه خیابونه دیگه.یعنی معمولش اینه که یه رو گذر هم برای کاهش ترافیکه هم برای کوتاه کردن یه مسیر.خوب حالا دست تون افتاد؟جریان اینه که این رو گذر ما از خیابونه دانشگاه زاهدان شروع میشه اما نمیدونم چرا دوباره ۲۰۰متر اون ورتر دوباره تو خیابونه دانشگاه ایین می آد. عجبا این چه سیقه ای باز.

احتمالات:ممکنه یه روز استاندار(محمدعلی آزاد)یه روز از اونجا رد میشده و اصل همون روز اون یه تیکه بدجورترافیک بوده واسه همینم طفلک دستورداده اون یه تیکه یه رو گذر احداث بشه.

۲:  ببخشید الان بر میگردم بقیه ش رو هم میگم

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط حبیب ::

سلام عید مبارک
سالها تقویم شمسی گشت وگشت                           شادمان شد تاشنیداین سرگذشت

روز میــــــلاد امـــــــام هشتـــم است                           هشت هشت جمعه هشتادوهشت

 

                  میلاد امام رضا علیه السلام روبه همه ی دوستایه گلم تبریک میگم

                                 یــــــــا امــــــــام  رضـــــــــــــــا(علیه السلام)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط حبیب ::

وچه دوریمو چه نزدیک
 

خزان موضوع انشایی بود که معلم مان با لهنی عجیب  برایمان انتخاب کرد.

یکی نوشته بود :برگها اسیر درختانند و خزان ناجی آنها.پاییز برگها را از چنگ درخت می رهاند.

یکی نوشته بود: پاییز یعنی فصلی که قبل و بعدش متفاوت است.خزان بهاریست سبز که برای فرار از درد عشق

 اینگونه تغییر حالت داده است.که میداند شاید آنقدر عشقش را دوست دارد که غمه دوریش رنگ رخساره اش را زرد

وشبهایش را سرد کرده است.

دیگری جالب نوشته بود والبته کودکانه:

میگفت  خزان که میرسد مجبورمان میکند به ساز او برقصیم یعنی سرد شود گرم بپوشیم و گرم شود سرد بپوشیم.

معلم مان گفت آفرین این یکی از خصوصیات پاییز است گاهی سرد وگاهی گرم.

نوبنی هم که باشد نوبت من بود که انشا را بخوانم.

اینگونه شروع کردم:

خزان یعنی من  یعنی تو یعنی ما.

خزان غروب خستگی هاست خران غروب هر روز بدون دیدار اوست.

خزان یک ماه و یک فصل نیست. خزان یک عمراست بی حضور او.خزان ناچارست که می آید .آنقدر که میبینیم چه روزهایه

کوتاهی دارد وچه شبهایه بلندی.خزان خوب میدان که دلسوخته زیاد است و شبهایش بهترین زمان برایه صحبته با معبود.

بزرگی گفت:

شبهایه پاییزه دل شکسته را از دست ندهید و به عبادت بگذرانید چرا که پاییز خود شبانه بیدار است و مشغوله عبادت.

ودر پایان:لحظه لحظه ی پا ییـــــــــــز برایم  یاد آوره کسی است که بودو دیگر نیست.

معلم مان  بی هیچ حرفی کلاس را ترک کرد ورفت.بعدها فهمیدم او هم خزانی بود.

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط حبیب ::

سلام
سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن                        هنوز هم دل پر میکشه برای به تو رسیدن

مینویسم نامت را بر ذره ذره ی وجودم.بر لحظه لحظه ی خاطره های ناتمام زندگیم وبرای تو عاشق میشوم

آخر چه شد که اینگونه غریبانه  و دور از ما باید میرفتی مگر چه خواستی از خدای مهربان که بدون هیچ شرطی تو را برای خودش انتخاب کرد.مگر چه خواستی که اینگونه عاشقانه به معشوقت رسیدی.آخر چه خواستی که خدای مان دوست داشت به این زیبایی برایت اجابت کند.



                             هيچكس اشكي براي ما نريخت هركه باما بود از غمها گريخت

                                            چندروزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و ان پرسيدنيست

                           گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

                                             حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل امد كه حالم را گرفت:

                     (ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود انچه مي پنداشتيم

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط حبیب ::

پاییز
اي عشق همه ي بهانه ازتوست              اين مستي جاودانه ازتوست

پاييز در راه است برگ ها سستي را احساس ميكنند انگاردير يا زوى بايد رخت ببندند وبروند

ميگويند پاييز را داغ عشق اينگونه زردروزگار كرده است پاييز اينگونه نبود ازدرد فراغ ترجيح داده اينگونه بخواب برود

وچشمهايش را بروي تمام غصه هايش ببندد نميدانم شايد هم خودش را بخواب زده ودر سکوت  به غصه هايش

 بر چسب قسمت را میزند. پاییز یاد گرفته که دیگر به هیچ چیز دل نبندد حتی برگهای درختان..یاد گرفته که هیچ

 چیز ماندنی نیست جز خدا.پاییز غروب برایش مبهم نیست او غروبهای تلخی گذرانده ورنگهای زیادی را زرد کرده

است او میداند عشق افسانه نیست.

آری پاییز هم روزی عاشق بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 6:11 قبل از ظهر توسط حبیب ::

مناجات
خدایا

بار الها:

میخواهم بنویسم از تو از خوبی های تو از نعمت های تو اما چه بنویسم که همه میدانند تو چقدر خوبی همه میدانند

تو خدایی و بزرگی.

بنده از ما گستاخ تر وبی حیا تر  هم مگر هست نمیدانیم شاید.یادمان نیست چند دفعه توبه کرده ایم یادمان نیست چند دفعه

عهد شکسته ایم یاد مان نیست...

اما یک چیز خوب یادمان هست گفته ای از درگاهت از بخششت هیچ گاه نا امید نشویم.خوب یادمان هست هر وقت دل مان

میگیرد هروقت غصه های این دنیای مادی از هر طرف احاطه میکند ما را به که پناه بریم.آری یادمان نمیرود که همیشه و همه

جا هستی اما ما  درحضورت چه کرده ایم بجز گناه های پی در پی .

راستی این هم یادمان هرگز نمیرود که ما هر چقدر هم گناه کنیم باز هم گناه های مان بیشتر از بخشش تو نیست تو آنقدر

بخشنده اي كه گناه هاي ما در برابر ش اندازه اي ندارد پس به اين ماه عزيز قسمت ميدهيم كه ما را مورد عفو ورحمت خويش

قرار دهي..

                                                                   امين يا رب العالمين

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط حبیب ::

هستی میدانم که هستی
سلام

هنوز دست نوشته ای که روی گلدان نوشته ای برایمان مقدس است

یادت هست نوشته بودی هیچ کس تنهاییم را حس نکرد.تو از تنهایی زجرمیکشیدی و ما هیچکدام مان خبر نداشت

وقتی دست به نوشتن بر میداشتی شعرهایت احساسهایت بودند ولی افسوس آن دفترشعرها کجا شد ؟

نیستی ببینی مادر چشمهایش چگونه ازغم نبودنت روزها را به شب وشب ها را به روز میرساند

نیستی ببینی مادر دیگر پیرشد.نیستی.........؟

نیستی ببینی پدر دیگرتاب دلداری دادن به ما را هم ندارد.آخردلی برایش نمانده که دلداری هم بدهد.

نیستی ببینی پدر برای عصای پیریش چه غصه ها میخورد.

اما هستی میدانم که هستی آخر شهیدان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط حبیب ::

من ازاین من                   من ازاین تو                       ازهمه خستم

دستانم لیاقت دستان تو رو نداشت نگو وقت رفتن بود

خوابهایم لیاقت دیدن تو را ندارند نگو نمیشود که بیایم

ناله هایم برایت ارزشــــی ندارد نگو نمیشنـــــــــــوم

شعرهایم بی رنگ است نگو قافیـه هایش تکراریست

سکوتم برایت پرمعناست نگو منـــــــــظورت چیسـت ؟           

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط حبیب ::

نگاه من
هنگام طلوع آفتاب  ُ آن زمان که زندگی جان می گیرد ُ من به آسمان ارغوانی رنگ می نگرم ُ و زندگی را آنچنان

پوچ می پندارم ُ تا مرگ را با اشتیاق تمام طلب کنم ُ من مدتهاست از مرگ هراسی ندارم. . .

من به بیداری نور در لابه لای ژرفای سرزمین های افسون شده ُ که در فضایی بیکران مشهور می شود
نخواهم نگریست . . .

نگاه من به پستوهای تاریک فراموش شده ی درونم ُ مرا به جست و جوی سیمایی یگانه وا می دارد ُ و در

وادی خیالم میثاق با او را مهیا خواهد کرد ُ اندیشه ی من به دیاری ست فراتر از کائنات ُ و دور از تصور کاهنان و

اساطیر ُ دیاری شگرف که از ازلیت پر می گشاید ُ تا به ابدیت کوچ کند و راز نهفته در درونش را به کاوش می

گذارم ُ رازی که هیچ یک از ساحران قادر به سحرش نیستند ُ من به فراسوی هستی هجرت خواهم کرد ُ تا

دیدار معشوق را با ساغری آکنده از نابترین شراب های ناکجاآباد ُ به مستانگی هرچه تمام با شکوه سازم ُ

دیداری به دور از آداب فرسوده ی ذهن ُ با نغمه های شادمانی و نواختن سازهای نامحدود از تار را ُ استادانه

به نمایش خواهم گذاشت ُ تا او را خرسند نمایم و او مرا با زیبایی بی نهایتش ُ سرشار از شور و شعف خواهد

کرد ُ و آنگاه ستایشش را در اوج هوشیاری برانگیخته از شراب ُ به تمام عاشقانش نشان خواهم داد ُ ستایشی

که درآیین هیچ مسلکی حلول نکرده ُ و فراسوی فکر است . . .

و من معنای نور را درنخواهم یافت ُ مگر با نگریستن به چشمان او ُ چراکه نور از چشمانش سرچشمه می گیرد

ُ و رنگهای هستی را جز در او نمی جویم ُ باران زاییده ی حس های تحسین آمیز اوست ُ و هوا را از نفسهایش

تنفس خواهم کرد ُ هوایی به زلالی او و نه هوای پوسیده ی مصدود را ُ و من به پاس و احترام

گرانبها ترین هدیه را با لبهایم به او ارزانی می دارم ُ تا او مرا تا انتهای ابدیت به یاد آورد ُ و عشق را دروجود

نامرئی ام بدَمد ُ آری من با صدایی طنین انداز به او خواهم گفت:

خدایا دوستت دارم . . .

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط حبیب ::

میان من وتو
من ایستاده ام هنوز

با تو ، و نگاه می کنم به این قطور لحظه های ِ حائل،

 میان ِمن و تو...

کاش می رسید از راه ،فردا، باز

کاش می رسید از راه، فردا، باز ...

ــــــ

من غریبه حتی با کلمات و املای نام آنها!

من غریبه حتی با ورقها و قلمها!

من میهماندار  ِ این لحظه های سرد و بی عبور و کال!

من غریبه با هجوم بی تو بودن ها...

ــــــ

و این لحظه های نو به نو

در هجوم این فراق تو به تو

کاشکی، فردا می رسید، از راه ،باز

راه را می گشود و می نوشتم شعر آغاز

کاشکی لحظه دیدار می رسید از راه باز،

کاشکی می نوشتم از نگاهت ،

آن غزلهای ِ دلربایِ زندگی ساز

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط حبیب ::

معجزه از بابک آزاد
...مثل یک معجزه است،

تمام حرمت دیدن تو!

مثل یک هوای تازه است،

تمام عطِر نفس های تو!

و تو به بهار نزدیک تری،

ای اهورایی باور من

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط حبیب ::

غروب
تیر ماه تمام شد

مرداد در راه است وتوهنوزهم نا پیدایی...همه زمزمه میکنند که تو دیگر بر نمی گردی اما من باور نمیکنم

آخراین چه رسمی است که تو اینگونه باید بروی چگونه فراموشت کنم وقتی که هنوز۲ماه هم از رفتنت

نگذشته....باور کردنش سخت است...سخت

حالا دیگرغروب برایم مبهم نیست معنا تر از معنا شد دیگر نمی گویم غروب چقدر دلگیر است آخر فهمیدم

که مثل من کم نیستن شاید غروب اینگونه میخواهد ابراز همدردی کند...

غروب گرچه صدایی ندارد اما هزارها معنا دارد.هزارها بغض را هر روز میشکند هزارها چشم را هر روز

بارانی میکند وهزارها دل رابه طلوعی دیگرنوید می دهد...غروبت برایمان طلوعی بود همیشه در یادمان

جاویدی وهیچ چیز وهیچ کس جایت را نمیگیرد مگر خودت....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط حبیب ::

غروب که میشود.......
سهراب کجایی یادت هست نوشتی چشم ها را باید شست...یادت هست....

اما من میگویم قلب ها را باید شست ....دل ها را باید شست جور دیگر باید زیست...

کجاست او که دل برایش تنگ است و زمان ز هجرش آرام تر از آرام میگذرد.......شاید

هم تندتر از تند...نمیدانم...غروبها بیشتر به یادت می افتیم آخر غروب تمامش غم

واندوهه نا تمام است...

حرف از غروب شد چه زود غروب کردی ای تازه طلوع کرده......چه زود گمان بردی که

دیگر این دنیا جای زیستن نیست ...چه زود بار سفر بستی ...چه زود غروب را برایمان

معنا کردی...........

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط حبیب ::

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/18ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط حبیب ::

میلادامیرالمومنین علیه السلام مبارک
برای برادر شهیدم:

سلام...رفتی امانمیدانم چه بگویم.عده ای به من تبریک میگویندوعده ای هم

 

تسلیت!آری اینگونه شهیدشدن تبریک هم دارد...آخرکی دستهایمان

 

قرارجدایی گذاشته بودند؟؟؟؟کی چشم های مان ازهم سیرشده

بود؟؟؟؟/کی  قلبهاطاقت دوری تورادارند؟؟؟؟؟آخرکی وکجا قرارگذاشتیم تا

اشک های مان برای هم جاری شود که تواینگونه ناگهانی بایدازپیش مان

 

بروی؟؟؟؟نمیدانم چه خواسته بودی ازخدای بزرگ ومهربان که اینگونه

همانندمولای مان درمسجدی که به نام مولای مان علی علیه السلام بود به

 

شهادت رسیدی ...درآن لحظه چه گذشت برتو ای شمع ما؟؟؟؟اماخوشحالم

چون نزدپروردگارمان هستی وروزی میخوری.بـــرادرم علی اکبرجان امروز روز

تولدمولای مان علی علیه السلام است تبریک میگویم به تو  توکه شیعه

 

وشیفته ی مرتضی علی علیه السلام بودی....راستی روزت مبارک 

گلـــــــــــم

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط حبیب ::

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه

لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه

يکي با چشماي نازش دل کوچيکمو لرزوند

يکي با دست ناپاکش گلاي باغچمو سوزوند

تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو

خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم

نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط حبیب ::

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه عــــــــــــــــــــــــــتاشـــــــــــقــ
تنها در ميان تن ها چه عاشقانه مانده ام..


در بيهودگي انتظار پيوستن به تو چه بي صبرانه مانده ام ..


چه خوانا دوريي ات را بر سر در خانه نوشته اند و من در نخواندن آن چه پا فشارانه مانده ام ..


چه بسيار است دو رويي ها فراموش کردن ها و گسستن ها و من در اين هم همه چه صادقانه مانده ام ..


رفيقان همه با نارفيقي خود رفتند من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام ..


خاستگاه من کجاست که من آنجا غنودن خواهم من در پيمودن راه چه عاجزانه مانده ام ..


تنها در ميان تن ها چه عاشقانه مانده ام

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط حبیب ::