هنگام طلوع آفتاب ُ آن زمان که زندگی جان می گیرد ُ من به آسمان ارغوانی رنگ می نگرم ُ و زندگی را آنچنان
پوچ می پندارم ُ تا مرگ را با اشتیاق تمام طلب کنم ُ من مدتهاست از مرگ هراسی ندارم. . .
من به بیداری نور در لابه لای ژرفای سرزمین های افسون شده ُ که در فضایی بیکران مشهور می شود
نخواهم نگریست . . .
نگاه من به پستوهای تاریک فراموش شده ی درونم ُ مرا به جست و جوی سیمایی یگانه وا می دارد ُ و در
وادی خیالم میثاق با او را مهیا خواهد کرد ُ اندیشه ی من به دیاری ست فراتر از کائنات ُ و دور از تصور کاهنان و
اساطیر ُ دیاری شگرف که از ازلیت پر می گشاید ُ تا به ابدیت کوچ کند و راز نهفته در درونش را به کاوش می
گذارم ُ رازی که هیچ یک از ساحران قادر به سحرش نیستند ُ من به فراسوی هستی هجرت خواهم کرد ُ تا
دیدار معشوق را با ساغری آکنده از نابترین شراب های ناکجاآباد ُ به مستانگی هرچه تمام با شکوه سازم ُ
دیداری به دور از آداب فرسوده ی ذهن ُ با نغمه های شادمانی و نواختن سازهای نامحدود از تار را ُ استادانه
به نمایش خواهم گذاشت ُ تا او را خرسند نمایم و او مرا با زیبایی بی نهایتش ُ سرشار از شور و شعف خواهد
کرد ُ و آنگاه ستایشش را در اوج هوشیاری برانگیخته از شراب ُ به تمام عاشقانش نشان خواهم داد ُ ستایشی
که درآیین هیچ مسلکی حلول نکرده ُ و فراسوی فکر است . . .
و من معنای نور را درنخواهم یافت ُ مگر با نگریستن به چشمان او ُ چراکه نور از چشمانش سرچشمه می گیرد
ُ و رنگهای هستی را جز در او نمی جویم ُ باران زاییده ی حس های تحسین آمیز اوست ُ و هوا را از نفسهایش
تنفس خواهم کرد ُ هوایی به زلالی او و نه هوای پوسیده ی مصدود را ُ و من به پاس و احترام
گرانبها ترین هدیه را با لبهایم به او ارزانی می دارم ُ تا او مرا تا انتهای ابدیت به یاد آورد ُ و عشق را دروجود
نامرئی ام بدَمد ُ آری من با صدایی طنین انداز به او خواهم گفت:
خدایا دوستت دارم . . .